شخص اول: «من متوجه شدم که زنان افغان هنوز در حال جنگ هستند. و من انتخاب کردم که یکی از آنها باشم’ |

«در 15 آگوست 2021 در دفترم بودم. ساعت 8 صبح یکی از همکارانم وارد شد و به من گفت که دفتر را ببند و همه زنان را به خانه بفرست. طالبان در دروازه های کابل بودند. داشتم درس می خواندم، کارشناسی ارشدم را نهایی می کردم. من رهبر یک سازمان جامعه مدنی بودم. و من دو تجارت را اداره می کردم.

در 10 ماه گذشته، من روی ایجاد بزرگترین شبکه در افغانستان کار کرده بودم که زنان را به روند صلح نزدیکتر کرد. کار من هر روز این بود که صدای زنان افغان را به تریبون هایی که در آن تصمیمات مربوط به آینده آنها گرفته می شد، بالا ببرم. من دائماً روی زمین بودم و از استانی به ولایت دیگر سفر می کردم و با هزاران زن افغان صحبت می کردم.

ساعت 11 صبح آن روز دفترم را قفل کردم و به خانه رفتم. وقتی به خانه رفتم، دیدم که جاده ها با افرادی که سعی می کردند از افغانستان خارج شوند مسدود شده است. ساعت 18:30 برای اولین بار طالبان را دیدم که از خانه من عبور می کردند.

چیزی در 15 آگوست در من مرد

یاد آخرین باری افتادم که انگار دیروز بود – مادرم مجبور بود برقع بپوشد، دختر همسایه ام در 11 سالگی ازدواج کرده بود و مادرم هر بار که از آنجا بیرون می آمدیم یک روسری بزرگ روی من می انداخت. خانه. من هشت ساله بودم چیزی در 15 آگوست 2021 در من جان باخت، یا حداقل این احساس را داشتم: امیدهایم در هم شکست، تحصیلاتم بی ربط، سرمایه گذاری ام در افغانستان از بین رفت.

شب های تاریک زیادی به دنبال داشت. پروژه های من که شامل زنان می شد باید تعطیل می شدند. اکثر کارکنان زن من استعفا دادند. اما می دانستم که باید کاری انجام دهم. متوجه شدم افغانستانی که اکنون طالبان بر آن حکومت می کنند با افغانستان دهه 1990 متفاوت است. این بار آنها پس از دو دهه دموکراسی، دو دهه حقوق زنان آمدند، جایی که سازمان های تحت رهبری زنان تشکیل شد و زنان مدافع اصلی حقوق خود شدند. من متوجه شدم که همه این زنان کشور را ترک نکرده اند. همه مردان تحصیل کرده تخلیه نشده بودند. متوجه شدم که هنوز زنان زیادی در داخل کشور می جنگند. و من انتخاب کردم که یکی از آنها باشم.

در 1 سپتامبر، من آماده بازگشت به سر کار بودم. با کارمندانم – زن و مرد – تماس گرفتم و از آنها خواستم به دفتر بازگردند. تمرکز سازمانمان را تغییر دادم، اما به کارم فقط برای زنان ادامه دادم.


زنی در دهکده ای در ولسوالی زندهجان افغانستان از راهرو عبور می کند.  (فیله)

© یونیسف/شهزاد نورانی

زنی در دهکده ای در ولسوالی زندهجان افغانستان از راهرو عبور می کند. (فیله)

‘من هرگز تسلیم نشدم’

من با طالبان از حفاظت از کارمندان زن خود در محل دفاع کردم. من هنوز با مسائل زیادی روبرو بودم: درهای مراکز توزیع مواد غذایی مان را بسته بودند، کارکنانم را کتک زدند، لپ تاپم را بردند، تلفنم را بازرسی کردند، از من خواستند سکوت کنم.

اما من هرگز تسلیم نشدم. زنان از ساعت 2 بامداد در مراکز توزیع غذای ما صف می‌کشیدند. او فوق لیسانس داشت و قبلاً در وزارت فرهنگ کار می کرد. هزاران زن در گذشته برای وزارتخانه ها در سراسر کشور کار می کردند. حالا بعضی ها باید برای سیر کردن بچه هایشان برای یک کیسه آرد صف بکشند.

اگر به سال گذشته فکر کنم، به سختی می توان به چیز مثبتی فکر کرد. زنان نمی توانند سر کار بروند. آنها هیچ حقی ندارند؛ آنها حتی نمی توانند به مدرسه بروند. خشونت در خانه اکنون عادی شده است و برخی از زنان دست به خودکشی می زنند – آخرین راه حل زمانی که وضعیت آنها غیر قابل تحمل می شود. اما من می دانم که ما تنها نیستیم، می دانم که داستان ما متفاوت نیست – در زمان جنگ، در زمان صلح، زنان بیشترین رنج را می کشند. افغانستان به چیزی نیاز دارد که هر کشور دیگری در جهان به آن نیاز دارد: زنان برای کار، رهبری، تبدیل چالش ها به فرصت.

* نام ها، مکان ها، و روند رویدادها در این مقاله برای اطمینان از امنیت زن افغان مدافع حقوق بشر تغییر یافته است.


تمامی اخبار به صورت تصادفی و رندومایز شده پس از بازنویسی رباتیک در این سایت منتشر شده و هیچ مسئولتی در قبال صحت آنها نداریم