نظر | هدیه کریسمس من به خودم: غرور

امسال کریسمس دوست پسرم را به خانواده ام معرفی کردم. این یکی از بزرگترین هدایایی بود که به خودم دادم. این موهبت این بود که بخواهم توسط افرادی که آنها را در کمال وجود دوستشان دارم دیده شوم. این موهبت وادار کردن دنیاهای من به برخورد و در نتیجه تکینگی بود. این موهبت زندگی در حقیقت و راه رفتن در آزادی بود.

خانواده بزرگ من این سنت را ایجاد کرده اند که هفته قبل برای جشن کریسمس گرد هم می آیند تا همه بتوانند در روز واقعی با خانواده اصلی خود در خانه باشند. این مزیت همچنین این است که به مردم اجازه می‌دهد زمانی که جاده‌ها و فرودگاه‌ها کمتر شلوغ هستند سفر کنند و زمانی که بارها، رستوران‌ها و مکان‌های تفریحی هنوز باز هستند، با هم به فعالیت‌ها بروند.

مکان جشن از اعضای خانواده به اعضای خانواده شناور است. امسال اولین میزبانی من در خانه ام در آتلانتا و دومین میزبانی من بود. زمانی که من در نیویورک زندگی می‌کردم، خیلی دور بود که از همه خانواده بخواهم سفر کنند، تقریباً همه آنها هنوز در جنوب زندگی می‌کنند.

من تصمیم گرفتم که اگر خانواده ام به خانه من می آیند، قرار است با شخصی که قرار ملاقات داشتم ملاقات کنند. به همین سادگی.

اما برای من، آنقدرها هم ساده نبود. من هرگز این حس را نداشتم که آنها برای عجیب و غریب پذیرایی کنند. در واقع، من فکر می کردم که آنها با آن دشمنی دارند. مادرم از خاطراتی که در سال 2014 منتشر کردم و در آن به عنوان دوجنسه به دنیا آمدم، «آتش خاموش در استخوان هایم» خوشحال نبود. او هرگز کتاب را با عنوان آن صدا نکرده است. او در چند باری که به آن اشاره کرده است، این کار را با گفتن «می‌دانی، آن کتابی که نوشتی» انجام داده است.

زمانی که به اپرا تبدیل شد، تنها یکی از چهار برادرم برای دیدن آن آمد. مادرم این کار را نکرد، هر چند که برای دیدن سینمای نمایش آن رفت. او به من نگفت که چه فکری می کند.

اما یکی از برادرانم چند سال پیش فوت کرد و آن اتفاق من را کاملا متحول کرد. من اکنون هر تصمیمی را با یک سوال شروع می کنم: اگر نه اکنون، چه زمانی؟ مرگ او به زندگی من اضطرار و شفافیت بخشیده است. هیچ زمان و مکانی برای ترس یا بلاتکلیفی وجود ندارد. هیچ زمان و مکانی برای روزهای تلف شده و سالهای تلف شده وجود ندارد.

من باید زندگی کنم – اکنون، کاملاً وحشیانه. مجبور شدم دست از خود ویرانگری بردارم و در مراقبت از خود و خودبخشی زندگی کنم. در مورد من، هذل آمیز نیست که بگویم مرگ برادرم نه تنها زندگی من را تغییر داد، بلکه آن را نجات داد.

فکر می کردم طرد می شوم و این مرا در تاریکی فرو برد. وقتی برادرم گذشت و به سوی نور حرکت کرد، من نور را انتخاب کردم.

بخشی از انتخاب نور این بود که نور را به تمام گوشه هایم بتابانم، تا مطمئن شوم همه افرادی که دوستشان داشتم می دانند چه کسی را دوست دارم و چگونه دوست دارم.

دوست پسر من یک رقصنده و طراح رقص است. روزی که خانواده ام آمدند او در یک نمایش در کالیفرنیا بود، اما روز بعد یک پرواز زود هنگام گرفت تا بتواند قبل از رفتن آنها را ملاقات کند. خانواده‌ام نمی‌دانستند که او آنجا باشد. گذشته از فرزندانم و پسرعموهایشان، حتی مطمئن نبودم که از وجود او خبر داشته باشند.

دو روز قبل از ملاقات آنها، سردرد تنشی وحشتناکی داشتم. اما من فقط داروی سردرد مصرف کردم و به خودم گفتم این کاری است که باید انجام شود.

آن روز شنبه، او با تمام خانواده ام به خانه من رفت و من با یک شوخی او را معرفی کردم: «همه، این دوست پسر من است. من و او دو سال و نیم است که با هم دوست هستیم. اگر کسی از آن شوکه شد، نفس عمیقی بکشد و به سختی قورت دهد. از پسش برمیای.»

خانواده‌ام همان‌طور که باید از آنها انتظار داشتم پاسخ دادند: آن‌ها حتی یک بار هم رد نشدند. آنها او را در آغوش گرفتند و برایش بشقاب درست کردند و عشق و خنده را با هم تقسیم کردند. کوچکترین پسرم با لبخندی بداخلاق از او پرسید: آیا لازم داری برایت نوشیدنی درست کنم؟ برادرانم شروع به پرسیدن از او در مورد خودش و کارش کردند.

بعداً همه ما در آتلانتا (با وجود اینکه هوا سرد بود) دوچرخه سواری کردیم و آن شب به بولینگ رفتیم. عشق و خنده بیشتر.

به طور انتزاعی، ممکن است خانواده من این سبک زندگی فرضی را قبول نداشته باشند، اما وقتی با حقیقت زندگی من و شخصی که از گوشت و پوست دوستش داشتم مواجه شدند، با عشق پاسخ دادند، زیرا آنها مرا دوست داشتند.

باید از همه اینها خوشحال می شدم، اما حس پشیمانی عظیمی بر من احاطه شده بود. تمام این مدت منتظر بودم و نگران بودم. سال‌ها، دهه‌ها، غم و اندوه و درد وجود داشت که می‌شد از آن اجتناب کرد. من در مورد اهمیت دید صحبت کرده ام و نوشته ام، اما مجبور شده ام این درس را بارها و بارها یاد بگیرم. من آموخته ام که بیرون آمدن برای من یک رویداد یک بار نیست بلکه یک سری رویداد است.

من برای نوشتن این ستون مردد بودم. با خود گفتم: چه کسی به سفر بیرون آمدن مرد میانسال در دورانی که بچه ها قبل از نوجوانی بیرون می آیند، اهمیت می دهد؟ اما وقتی کتابم را نوشتم یادم افتاد: من تنها نیستم. دیگرانی هم هستند که داستان های مشابهی دارند و فکر می کنند که تنها هستند.

من به آنها، اواخر عمر، دیده شدن و بازتاب را هدیه می دهم. من این داستان را ارائه می کنم و امیدوارم که کمک کند. اجازه ای را که به خودم دادم و برادر مرحومم به من داد می دهم. کریسمس مبارک.

Sam Mcknight

دانشجوی آماتور. مجموع ماون سفر. کارشناس مواد غذایی بیکن نرد. کارآفرین. فن آبجو. عاشق فرهنگ پاپ

تماس با ما